یک قدم نزدیک دیگر
قدم های نزدیک ، نزدیک تز
به رویای حضور
به فریادی از ته ته ته
به ساختن
آیا می توانم از این بی حوصله تر و پر آرزو تر باشم ؟
|
یک قدم نزدیک دیگر قدم های نزدیک ، نزدیک تز به رویای حضور به فریادی از ته ته ته به ساختن آیا می توانم از این بی حوصله تر و پر آرزو تر باشم ؟ + نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 و ساعت
18:11 |
او هم آمد او هم رفت ، بازگشت بدون رسیدن به کام نخواستم یا نتوانستم ؟ مهم گذر من و خاموشی دوست داشتنیست که نمی خواستمش او تمام شد و رفت پی کارش حالا آینده مال من است ؟ + نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت
18:0 |
اگر فکر می کنیم که اشک مرا خواهید دید اگر فکر می کنید با حرفهایتان خرد خواهم شد اگر فکر می کنید حتی ذره ای از من بهترید بدانید و آگاه باشید که سخت در اشتباهید سخت + نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت
17:55 |
حالم داره به هم میخوره دلسوزی نمیخواما اصلا تو فکرم که یه اسم جدید واسه خودم پیدا کنم به محض اینکه بتونم عوضش می کنم و دیگه به ایران بر نمی گردم + نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت
2:59 |
به یاد آوردم نمی خواستم , تو به یادم آوردی همه گریه هایم را , اشک ها , دیوار ها , مشت هایم را که تو , همین خودت , باعثشان بودی من تو را بخشیدم , ...ده بودم و باز تو مرا مجنون فراموشی های دیروزم و نگاه بی احساس فردایم و گنه کار و بی پایان کردی همچنان که کرده بودی ام ولی من باز هم تو را می بخشم + نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت
5:56 |
حرفی نمیزنم هیچ چیز نمی گویم زمان همه چیز را ثابت خواهد کرد خواهیم دید + نوشته شده توسط هرمزد در جمعه پنجم شهریور 1389 و ساعت
19:17 |
بیدار شد شاید هم خوابش نبرده بود ساعت روی دیوار : ساعت 3 صبح یه دستی رو موهای پسر توی آینه بارونیش رو پوشید در رو قفل نکرد توی خیابونی که چراغاش کم و بیش روشن بودن و قطرات بارون رو می تونستی تا شعاع 20 سانتی لامپ ببینی انگار که دوربین پشت سرش روی زمین باشه برگشت یه نگاهی کرد یقه بارونی رو داد بالا و رفت پشت سرش رو نگاه نکرد ؟ کرد ؟ دوربین جای دیگه ای بود بعد چندین و چند سال و ماه نامه هایی بودن که پشت در اتاقش جمع شده بودن توشون نوشته بود ؟ ننوشته بود ؟ دلیل رفتنش رو می پرسید دلیل رفتنش رو + نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت
20:5 |
مانند باد پر از غرور پر از قدرت پر از تجربه ی باز کردن در هایی شاید بسته به هدفی پر از سرک کشیدن به اتاق هایی با پرده های کشیده و سازهای خاموشی پر از نگاه های سریع و تصمیم هایی سریعتر پر از فریاد پر از بردن کلاه گیس از سر رییس بانک پر از بردن نامه موشکی کودکی به دانشگاه خیالات پر از همه چیز و بدون هیچ بدون ریشه خوش به حال باد خوش به حال باد
+ نوشته شده توسط هرمزد در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت
11:21 |
آن چیز در ما فرو رفته بود عمیق عمیق تا ذات آمدند تلاش برای در آوردن چیز شروع شد تا چیز خودشان را در ما فرو کنند پس زدیم و مقاومت در این گیر و دار که دو چیز بین ما و بیرون مانده بود از آن سو آنهای دیگر آمدند آنها هم خواستند تا چیزشان را در ما فرو کنند تصور کن 3 چیز با هم و ما .... می شویم چیز = فرهنگ + نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت
16:41 |
نگاه خیره به دستانش
نگاه خیره به دستانم
چشمها مات شدند
آب ها می ریزند
اندامم هوسناک است
زیبا بودم ؟
زیبا خواهم شد ؟
+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه یازدهم تیر 1389 و ساعت
9:36 |
|
|